و من هرروز بی حوصله تر از قبلم :(
. . .
منم تنها ترین تنهای تنها / و تو زیباترین زیبای دنیا
منم یلدای بی پایان عاشق / تو بودی مرحم زخم شقایق
نگاهت را پرستم ای نگارم / فدای تار مویت هرچه دارم . . .
اگر روزی بر سر مزارم آمدی
یک وقت حرف این و آن را برایم نیاوری
کمی از خودت بگو
کمی از عشق تازه ات بگو
بگو که بیشتر از من دوستت دارد
بگو که دشت شقایق مسافر دیگری هم دارد
نگاهی به شمع نیمه جان مزارم کن
سوختنش را ببین بیشتر نگاهش کن
با اینکه میداند لحظه ای دیگر می سوزد و میمیرد
ولی می جنگد تا نیمه جان به دست باد نمیرد
می جنگد تا لحظه ای بیشتر سنگ قبرم را روشن کند
می ماند و می سوزد تا سوختنم را باور کند
حال لحظه ای به خود نگاه کن
مرا در خاطرات فراموش شده ات پیدا کن
میدانم اثری از اسمم درخاطراتت نیست
میدانم ردپایی از اشک و آهم نیست
عشق من چه بی ارزش و ارزان بود برایت
ارزانتر از ارزانم فروختی به حرف مردمانت
التماس و جان کندنم را ندیدی
ولی دروغ این و آن را خوب شنیدی
برای پرواز آرزوهای مردم
در قفسم انداختی بی آب و گندم
یک عمر در قفس تنگت زندان بودم
مثل قناری جان میدادم و لحظه لحظه از عشقت می سرودم
روزی در قفس را باز کردی و آسمان را نشانم دادی
اما افسوس که هرگز پرواز را یادم ندادی
آسمان من همینجاست کنار چشمانت
اما چشمانت کجاست به دهان پر از دروغ مردمانت
با یک دل پر از امید به سویت پر گشودم
ولی بالهایم را شکستی مرا کشتی در سکوتم
تو که با قصه این مردمان خوابیده ای
چرا با شعر لالایی من از این کابوس بیدار نشده ای
تو که برای این مردمان دل می سوزانی
چه قصه های شومی از سیاهی چشمانت برایم گفته اند
افسوس که نمیدانی
چه تهمت ها از تو بر خیالم نیاورده اند
چه مدرک ها برای اثبات جرمت نساخته اند
عشقت را به صد حرف دنیا نفروشم
ارزان پیدایت نکردم و به دو دنیا نفروشم
کاش میدانستی زندگی بجز گذر عشق ارزش دیگری ندارد
حرف این مردمان بجز رنگ جدایی رنگ دیگری ندارد
کاش چشمان نازت را بر حرف این مردمان می بستی
با عشق من عهد و پیمانی تازه می بستی
ولی افسوس من زیر خاکم
با هزار آرزوی رفته بر بادم
ولی هنوز هم میگویم
دوستت دارم ای عزیز جانم
کاش می فهمیدی
یـوسـف گـمگـشـتـه بـاز آیـد بـه کنـعـان غم مخور
کلـبــهی احـزان شـود روزی گلـسـتـان غـم مخـور
ای دل غـمـدیـده حـالات بـه شـــود دل بـد مـکـن
ویـن سـر شـوریـده بـاز آیـد بـه سـامان غم مخـور
گـر بـهــــار عـمـــر بـاشــد بــاز بــر تـخــت چـمــن
چتر گل درسرکشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
دور گــردون گــر دو روزی بــر مــراد مــا نـگـشــت
دائــمــاً یـکـسـان نـبـاشـد حـال دوران غـم مخـور
هان مشو نـومـیـد، چون واقف نـهای بر سرّ غیب
بـاشــد انـدر پــرده بـازیهای پـنـهـان غـم مخـور
ای دل ار سـیـل فـنــا بـنـیــاد هـسـتـی بـر کـَنـَد
چون تـو را نـوحست کشتیبان ز طوفان غم مخور
دربـیـابـان گـر بـه شـوق کـعـبـه خواهی زد قدم
سـرزنـشها گـر کـنـد خـار مُـغـیـلان غـم مـخـور
گرچه منزل بس خطرناکست و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کآن را نیست پایان غم مخور
حـال مـا در فُـرقـت جـانـــان و ابـــــــــرام رقـیـب
جـمـلـه میدانـد خـدای حـالگـردان غـم مـخـور
حـافـظـا ! در کُـنـج فـقـر و خلوت شبهای تـار
تــا بـُـــُـوَد وردت دعــا و درس قــرآن غـم مـخــور
پ.ن : یوسف زهرای ما که برگشت . . .
خدایا شکرت
میدونم تو منو تنها میذاری
پس بگو دیگه منو دوسم نداری
میادش روزی که تنها بمونی
بخدا نفرین نکردم من میخوام پیشم بمونی
چشم من واسه تو گریونه
نگو نه
اشکام رو گونه هام میریزه
نگو نه
این دلم واسه تو غمگینه
نگو نه
میمیرم ای خدا عشق من
نگو نه
نرو این دل من بی تو میمیره
عشقم نرو
نرو طاقت دوری من ندارم
عمرم نرو
خدا نیاد روزی که تنها بمونم
جونم نرو
میمیرم بی تو من عشقم نرو
نرو این دله که می پوسه
عشقم نرو
نرو تو تنهاییام میمیرم
عمرم نرو
نرو طاقت دوری من ندارم
جونم نرو
میمیرم
می پوسم
تورو خدا . . .
نرو
درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند
یک نگاهت به من اموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها میفهمند
رفته بودم سر حوض تا ببینم عکس تنهایی خود را در آب
آب در حوض نبود...
معلم گفت فرزندم بفرما،
جان من ، بنشین ،
چه درسی ؟ فارسی داریم؟
کتاب فارسی بردار، آب و آب را دیگر نمی خوانیم ،
بزن یک صفحه از این زندگانی را.
ورق ها یک به یک رو شد.
معلم گفت فرزندم ببین بابا،
بخوان بابا،
بدان بابا،
عزیزم این یکی بابا، پسر جان آن یکی بابا، همه صفحه پر از بابا
ندارد فرق این بابا و آن بابا ،
بگو آب و بگو بابا ، بگو نان بگو بابا
اگر بخشش کنی با میشود با ، با
اگر نصفش کنی با می شود با ، با
تمام بچه ها ساکت ،
نفس ها ، حبس در سینه ،
به قلبی همچو آئینه .
یکی از بچه های کوچه بن بست ،
که میزش جای آخر هست و همچون نی فقط نا داشت ،
به قلبش یک معما داشت ،
سئوال از درس بابا داشت.
نگاهش سوخته از درد ،
لبانش زرد ،
ندارد گوئیا هم درد
، فقط نا داشت.
به انگشت اشاره او سئوال از درس بابا داشت ،
سئوال از درس بابای زمان دارد
تو گوئی درس های بر زبان دارد
صدای کودک اندیشه می آید،
صدای بیستون ،
فرهاد ، یا شیرین ،
صدای تیشه می آید ،
صدای شیرها ، از بیشه می آید .
معلم گفت فرزندم سئوالت چیست ؟؟
بگفتا آن پسر : آقا اجازه ،
اینکی بابا و آن بابا ، یکی هستند ؟؟
معلم گفت آری جان من ، بابا همان بابا ست .
پسر آهی کشید و اشک او در چشم پیدا شد .
معلم گفت : فرزندم بیا اینجا چرا اشکت روان گشته ؟
پسر با بغض گفت : این درس را دیگر نمی خوانم .
معلم گفت : فرزندم چرا جانم مگر این درس سنگین است ؟
پسر با گریه گفت این درس رنگین است دوتا بابا ،
یکی بابا ،
تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟؟؟
چرا بابای من نالان و غمگین است ولی بابای آرش شاد و خوش حال است ؟؟؟
تو میگوی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟؟؟
چرا بابای آرش میوه از بازار میگیرد ؟؟؟
چرا فرزند خود را سخت در آغوش میگیرد ؟؟؟
ولی بابای من هر دم ذغال از کار میگیرد؟؟؟
چرا بابا مرا یک دم به آغوشش نمی گیرد؟؟؟
چرا بابای آرش صورتش قرمز ، ولی بابای من تار است ؟؟؟
چرا بابای آرش بچه هایش را همیشه دوست میدارد ؟؟؟
ولی بابای من شلاق را بر پیکر مادر، به زور و ظلم می کارد ؟؟؟
تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟؟؟
چرا بابا مرا یکدم نمی بوسد ؟؟؟
چرا بابای من هر روز میپوسد ؟؟؟
چرا در خانه آرش گل و زیتون فراوان است ، ولی در خانه ما اشک و خون دل به جریانست ؟؟؟
تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟؟؟
چرا بابای من با زندگی قهر است ؟؟؟
معلم صورتش زرد و لبانش خشک گردیدند ،
بروی گونه اش اشکی ز دل برخواست ،
چو گهر روی دفتر ریخت ،
معلم روی دفتر عشق را می ریخت ،
و یک بابا ز اشک آن معلم پاک شد از دفتر مشقش .
بگفتا دانش آموزان بس است دیگر ، یکی بابا در این درس است و آن بابا دیگر نیست
پاکن را بگیرید ای عزیزانم
یکی پاک کردند و معلم گفت :
جای آن یکی بابا
خدا را در ورق بنویس
و خواند آن روز
خدا بابا
تمام بچه ها گفتند :
خدا بابا
آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، “خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…”
یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، “میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام.” همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، “چرا این کار رو می کنی؟” پسر پاسخ داد، “وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند.” همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره… بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خونوادش.
مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند….هر وقت می خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با اینکار حال می کنه.
بعد از چهل سال، مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت، ” عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم— قهوه نمکی. یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم… حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه نمکی رو دوست ندارم، چون خیلی بدمزه است… اما من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم.
اشک هاش کل نامه رو خیس کرد. یه روز، یه نفر ازش پرسید، ” مزه قهوه نمکی چیست؟ اون جواب داد “شیرینه”
من عاشقانه میکنم نگاه بر دو چشم تو
تو تازیانه می زنی به چشم و بر نگاه من
چو آفتاب می شوم دمی که گرم و روشنت کنم
چو ابر تیره می شوی که سد نهی به راه من
خراب تر ازین کسی نمی شود که من شدم
تو هرچه می کنی بکن ، سزات با خدای من
۱۷بهمن
بهترین روز زندگیت رو با بهترین آرزوها
و بهترین احساسم بهت تبریک می گم.
زیبایم تویی
محبوبم تویی
نازنینم تویی
بهترینم تویی
یگانه ترینم تویی
وجودم تویی
هستی ام تویی
قلبم تویی
باوفایم تویی
دردم تویی
درمانم تویی
جانم تویی
غرورم تویی
مرحمم تویی
زندگیم تویی
محراب دلم تویی
عبادتگاه جانم تویی
آسمان عمرم تویی
خورشیدم تویی
بهار زندگیم تویی
عشقم تویی
فریادم تویی
سرنوشتم تویی
آرزویم تویی
آرامشم تویی
تکیه گاهم تویی
قدرتم تویی
یاورم تویی
همدمم تویی
همرازم تویی
پناهم تویی
داورم تویی
نگینم تویی
باورم تویی
نجاتم تویی
نوایم تویی
خیالم تویی
نیازم تویی
فروغم تویی
توانم تویی
پروازم تویی
آسمانم تویی
رفیقم تویی
پیمانم تویی
صنایم تویی
نگارم تویی
دلدارم تویی
دلبرم تویی
ناله ام تویی
دیده ام تویی
گریه ام تویی
خنده ام تویی
ستاره ام تویی
شرابم تویی
گفتم : تو شـیرین منی. گفتی : تو فرهـادی مگر؟
گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟
گفتم : ندادی دل به من. گفتی : تو جان دادی مگر؟
گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر؟
گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر؟
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک میکنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
واندکی سکوت......
دلم را نمی خواهم...
نمی خواهم ...
نمی خواهم ...
نمی خواهم ...
نمی دانم شاید او هم مرا نمی خواهد... نمی خواند ...
آن جگر سوخته خسته از اين دار برفــــت
رام بودم . ساکت بودم . شاد بودم . تنها بودم .
تو امدی . شاد بودی . شلوغ بودی .وسوسه بودی . تنها بودی .
کنارم ماندی . جذاب شدی . غمگین شدی . مرا خواندی . عاشق شدی .
مهربان شدی . دلسوز و پر هیجان و ارام در دلم جا گرفتی .
غمگین شدم . حساس و مهربان . جرقه شدم . عاشق شدم .
سنگدل شدی . بی احساس و بی تفاوت .................. تو رفتی .
تنها شدم . غمگین و افسرده. بهت زده و گیج و با تمام وجود فریادت کردم . اما باز تو رفتی .
محزون شدم دلگیر. افسرده و عصبی . تو را خواندم اما تو رفته بودی . فریادت کردم .نبودی . گریه کردم .....هیچ ..... متنفر شدم .
از تو و از تمام احساسی که تو را میخواند منزجر . و تو همچنان نبودی .
افسرده شدم . تنها شدم . غایب شدی . انتقام شدم ..............
از ذهنم رفتی . ازاد شدم . از دلم رفتی . فریاد شدم . اما فریادی غمگین .
شکست خوردی . پشیمان شدی . برگشتی . مرا خواندی .
تنها بودم غمگین بودم افسرده بودم اما نخواندمت .
برگشتی . گیج شدم . گیج گیج. میخواستم بروم . تو نخواستی . میخواستم بروم قلبم نخواست . میخواستم بروم فکرم نخواست .اما عقلم گفت برو داشتم میرفتم که تو گفتی نرو
التماس شدی . سر تا پا خواهش . حسرت و درد . اما من رفتم
رفتم ولی هزار بار ارزو کردم : که ای کاش هرگز نمی امدی و هرگز نمی امدم.
کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم!!!
ومن شمع می سوزم ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند
ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم !!!
درون کلبه ی خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد!!!
و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم
درون سینه ی پرجوش خویش اما!!!
کسی حال من تنها نمی پرسد
ومن چون تک درخت زرد پاییزم ش
که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او
ودیگر هیچی از من نمی ماند!!!
من فراموش کردم تو رو با تمام خاطراتت، با تمام بی وفایی هات
چون تنها راه بود
نمیتونستم درکت کنم که چرا کمرنگ شدن حضورت اینقدر برام دردناک شده
چرا نمیشه دوریت رو تحمل کرد
آره من مغرورم
میدونم
نگفتم چرا رفتی یا چرا میری یا این که اصلا رفتی؟ ولی ...
من
تصمیم فراموشی رو گرفتم
گفتم نمیشه
نمیتونم
گریه کردم
فکر کردم
تو این مدت که نبودی تو این مدت فراموشی با خودم میگفتم ببین رفته ببین چه راحت
اونی که همیشه بود حالا چراا من بسوزم؟ واسه کی؟
گفتم مردی
منم بدون تو میمیروم
پس خودمم کشتم
جفتمون رو با هم خاک کردن
تمام شد
حالا که فراموشت کردم برگشتی؟!
میگی بیا مثل قبل _ نمیشه
چرا_ نمیتونم
آخه چرا_ چی بگم آخه!
پس چی میگی_ برو
چی شده مگه؟ _ منم سکوت نمیدونم چی بگم ؟
. . .
دوباره میایی و آتیش وجود منو روشن میکنی آخه چرا؟ بعد خوتو عاشق فرض میکنی
من میگم که چی به من گذشت بعد تو میگی من هیچ وقت نمیتونم تورو فراموش کنم
حالا تو عاشق دلشکسته از عشق میشی؟!
من گناه کار؟
من بی وفا و سنگ دل؟
بعد یه مدت که نا امید میشی دوباره میری
فکر منو مشغول میکنی بعد میری
آتیش روشن میکنی و میری
حالا دوباره رفتی
میخوام فراموشت کنم ولی من شدم بی وفا
بی وفا
ولی دیگه دوباره نیا
من نمیدونم
فقط میخوام گریه کنم
میخوام برم ولی نمیتونم
لعنت
لعنت
دنیا داره باهام بازی میکنه
بازی
بیا بذار تموم شه کدورتا خوب و خوش..
بیا خیالمو با یه "ببخشید" راحت کن
دوباره نصفه شبا آف بذار ٬ با من چت کن!
من اعتراف می کنم که بیشتر از تو مغرورم
می تونم بیام پیشت ولی منتظر می مونم!
کاش زودتر پشیمون شی ٬ بگی غلط کردم
آخه من به عذرخواهی کردنات عادت کردم!!
باشه ٬ بذار به حساب اینکه دلم سنگه
بدبخته اون عاشقی که همیشه دل تنگه..
از من نخواه که بهت بگم اشتباه کردم
آره من مغرورم ولی ٬ مگه گناه کردم ؟!
بیا تمومش کن که انتظارت بیخوده
دل میکنیم از هم .. این روزا جدایی مده
من دیگه این رابطمون و بی خیال میشم
میخواستم بگم غلط کردم ٬ دیگه لال میشم..!!!
.
.
به اندازه ی تمام روزها
به اندازه ی تمام شبهایی که به آسمان خیره شدم
به اندازه ی همه ی نادانسته هایم
دردی در سینه ام میپیچد
برایم نایی نمیماند جز فریاد
صدایی ندارم جز تیشه های او
نمیخواهم نگاهی جز عمق چشمانش
دلتنگم، به اندازه ی خودم که دیگر من نیست،سر تا پا اوست...
از بچگی
پر کردن جاهای خالی برایم سخت بود
فرقی نمی کرد
فارسی
تاریخ
....
جاخالی نده!
این همه جاخالی زیاد نیست؟